تبليغاتX
lost Boy سلام دوست عزیز امیدوارم که از مطالب این وبلاگ لذت ببرید

خواب ديدم كه از تو دور شدم

واي كه عجب خواب بدي

گفتم بيا با هم بريم گفتي كه راه و بلدي

هرچي صدات كردم نرو اما به جايي نرسيد

يكي يه جا فريادي زد ديوونه از قفس پريد

صبح كه رسيد بيدار شدم

ديدم يه نامه روي در نوشته بودي كه :

سلام مدتي رو ميرم سفر

بغضي نشست توي گلوم خوابم يا اين حقيقته؟

هرچي كه فرياد كردم ولي ديدم سكوت جوابمه

گفتم كه شايد اين سفر تموم ميشه همين روزا

دوباره باز ميبينمش چه خوش خيال بودم خدا

ساعت و لحظه ها گذشت چشام به كوچه خيره بود

من منتر بودم بياي خيلي دلم تنگ شده بود

روزا مثل ديوونه ها پرسه زنون تو كوچه ها

شبا يه گوشه از اتاق گريه با آه بي صدا

مثل همون خواب سياه رفت و منو تنها گذاشت

گفتم اين بود قصه تلخ از عشق و خونه اي كه داشت

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 2:42 توسط غریب آشنا |
موضوع:داستان





شب است سخت تنهایم

کسی دست گناه آلوده مرا نمی گیرد

سیاهی شب از هر سو مرا در خویش بلعیده است

کسی از من نمیپرسد چرا سر در گریبانم؟

چرا پشت حصاره تیرگی این گونه حیرانم؟

ببین شیطانکی درهای امید مرا بسته است

شب است سخت تنهایم

ندایی میرسد آرام :

ای انسان!

فرو پیجیده در دستار حسرت,آی!

میان این همه درهای بسته

یک در باز است!

در رحمت

در الفت

خدای تو,خدای مهربان تو

به سوی خویش می خواند تو را اینک!

تن مجروح خود را میکشم بر دوش

به سویش میروم آهسته,دل خسته

سر سجاده الفت

کنارم مینشیند غیرت یک عشق

و من با زمزمه

از خویش میگویم:

خدایا من پریشانم

گنهکارم

تو میدانی چه گمراهم!

مرا یک دست شیطان

 اسیر دام خود کرد,

و من از چشمهای فتنه ریز او هراسانم

دلم می خواهد اینک سر به زانوی پر از مهر تو بگذارم

و دل را به عشق سوزان تو بسپارم!

تو را از بیکران درهای خویش می خوانم

و می خوانم

و می دانم که تنها تو پناه بی پناهانی

شکوه بی نظیر هم نوایی با غریبانی

خطا پوش بزرگ من!

به گرداب گنه افتادهام,افسوس

کسی بر چشمهایم پردهای از غفلت اکندست

که جز خود را نمی بینم

غرور,آتش زده فریادهایم را

زبانم وازهای آتشین خشم میریزد

و چشمانم هوس را سخت بیتابند

ودر گوش من آوای خطا سر مست

می پیچد

و دستان پر از لغزش

تمام آرزوهای مرا چیده ست

و پاها میکشانندم به سوی نا کجا آباده دور از تو

نگاهم بوی غربت میدهد اینک

و می دانم که می دانی پشیمانم

چه دردآلود و تنهایم

دلم می خواهد این شب,این سیاهی,از نهادم رخت بر بندد

تو چشمان مرا تا روشنایی رهنمن باشی

زبانم را کلامی سر خوش از اندیشه بخشایی

غرورم را فرو ریزی

خطا پوش بزرگ من

تو تنها می توانی

خوب می دانم

خدایی کن مرا امشب

خطایم را ببخش

ای مهربان

ای آخرین ملجا..........

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:0 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





تو تو جاده تنهايي ها از كنارم رد شدي

عاقبت دوست داشتن و علاقت شد اين؟

داشتي ميرفتي صدامو شنيدي گفتم نرو

قلبم با التماس گفت راضي به مرگم نشو

اصلا نذاشتم نفوذ كنن بهت دزداي دل

اما تو عشقمو گذاشتي به مزايده

گفتم نرو بمون ميميرم ثانيه صبر كن

تو رفتي و منو حتي ثانيه زد دور

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2:33 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





تو فرق ميكردي واسه من با همه

واسه اينه كه ميمردم واسه تو

توي نگاهت يه حس غريبي گفت دارم ميشم عاشق تو

جون مني عمر مني چه جوري بگم ميميرم واسه تو؟

توي چشام كه نگاه بكني ميبيني كه دارم ميشم عاشق تو

واسه اينه كه ميمردم واسه چشمات

 واسه اينه كه ميميرم واسه نگات

واسه اينه همه وجودم شده بودي

 نذار بازم بمونم تو حسرت نگات

قلب تو و احساس قشنگته كه منو اينجوري ديوونه كرده

حس عجيب خواستن چشماته كه تا ابد تو دلم خونه كرده

دستاي گرمت و ازم نگيري كه مرحم قلبيه كه پر درد

باز دوباره زل بزن تو چشام كه دوري تو منو ديوونه كرده

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:3 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





تو رو دوست دارم زياد

نگو كه دلت ميادمنو تنها بذاري

توي آخرين وداع وقتي كه دورم از همه

چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه

تو رو ميسپارم به خاك

 تو رو ميسپارم به عشق

برو با ستاره ها

تو رو دوست دارم

مثل حس دوباره تولدت تو رو دوست دارم

وقتي ميگذري هميشه از سكوت تو رو دوست دارم

مثل خواب بچگي و ميرم به سادگي

تو رو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سفر

تو رو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سفر

مثل كودكي تو رو بغلت ميگيرم و

اين دل غريبو و با تو ميسپارم به خاك
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:12 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





دوست دارم عزيزم

ميسوزه عشقم از ترس

پر ميشم از اسم تو هر ثانيه هر شب

دوست دارم تا فردا دوست دارم تا دريا

شايد ببينمت باز تو وقت خواب و رويا

ساعتي از شقايق دقيقه هاي عاشق

دوست دارم تو بارون تمام اين دقايق

سبد سبد ستاره رو دوش شب سواره

اگه فردا نباشه دوست دارم دوباره

دوست دارم عزيزم دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:11 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





با تو شعرام همگي رنگ بهاره

با تو هيچ چيزي دلم كم نمياره

وقتي نيستي همه چيم تيره و تاره

كاش ببخشي تو خطاهامو دوباره

اي خداي مهربون دلم گرفته

از اين ابر نيمه جون دلم گرفته

از زمين و آسمون دلم گرفته

آخه اشكامو ببين دلم گرفته

تو خطاهامو نبين دلم گرفته

تو ببخش فقط همين دلم گرفته

توي لحظه هاي من شيرينتريني

واسه عشق و عاشقي تو بهتريني

كاش هميشه محرم دلم تو باشي

تو بزرگي اولين و آخريني
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:11 توسط غریب آشنا |
موضوع:





دستان تو اي خفته در اين خاك نرم

پيچيده عطر عاشقي در سايه افلاك من

با من بيا اي يار من اي همدم دل پاك من

دريا شد از چشم ترت اين خاك سينه چاك من

گلهاي  تو روييده در دشت دل نمناك من

با من ببار با اشك خود اي ابرك غمناك من

پيچيده از آواي تو در آسمان پژواك من

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:10 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





از جاده گذر ميكني و منو نميبيني

ديوونه شدم بگو چرا پيشم نميشيني

با رفتن تو شب از ستاره بود و خالي

از خنده من نمونده چيزي يادگاري

بگو از شب جدايي بگو از اين كه بي وفايي

بگو چرا رفتي و نموندي دلم نمي خواد كه بيايي

بگو بي وفا كجايي بگو كجاي راهي؟

بگو سهم من چرا اين شده مردم از اين تنهايي

اون كسي نبود كه منو بذاره بره

بعد من بدي ميمونه به حصار دلش

تو رفتي و گرفتن زانوي غم بفل من

يادت مياد كه بهم گفتي عوض نشو

حالا چي شده كه ميگي ميرم از من از دست تو

نميتونم و نميمونم  هر جايي كه از تو

خبري باشه برو ديگه خواهشا بس كن

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 3:52 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





لحظه آخر حرفات تو وجودم مزه ميده

براي ديدن چشمات دلم هرجا بگي ميره

لحظه دوباره بودن لحظه با تو نشستن

لحظه جدايي و غم همشون در هم شكستن

يادم دستام تو دستات گرمي خاطره هات بود

مثل كابوس مثل رويا هميشه از ما جدا بود

گل نيلوفري من بي تو زندگيم تباهه

بي تو بودن واسه من مثل كابوس سياهه

اگه تو با من نباشي كه از من تو جدا شي

يا مثل فرشته ها شي بري و پيشم نباشي

         ***** خدا ****

آره عزيزكم گوش كن و بفهم كه من

تو رو دوست دارم و ظلم نكن انقدر به من

اين قلب من واست تيكه تيكست

پس ناز نكن واسم ديگه هيچوقت

جاي تو نيست كسي تو قلب من

اگه تو نباشي من ميشم غرق غم

ببين اگه تو نباشي غم به سراغ من مياد

حالا تو اي بهار من فرشته نجات من

بمونو تنهايي نرو به قلب من تبر نزن

تو تاريخ زندگيم تنها عشقم تويي

واسه رسيدن به تو تشنم خوب اين

علاقمه كه واسه رسيدن به توست

وقتي كه ميگم دوست دارم چطور

باور نميكني و ميگي من عوض شدم

بدون اگه بري من تو رو از دست دادم

من از غم دلت ريختم اشكامو به پاي تو

چون دوست داشتم نذاشتم بباره خوب

همه افكار من واسه تو دروغ بود حتما

من ميمونم به پاي تو پس اينو تو بشنو ( دوست دارم )

زندگي بدون تو آغازي از مرگ منه

بيا تو بهار من اين آخرين حرف منه

اشكاي رو گونه هام انگاري بارون ميزنه

قلب من بدون تو سر به بيابون ميزنه

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 3:51 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





تو حسرت نگاهت من چقدر بغض كردم

نگاه تو هميشه يه شوق رو كاشت در من

نميشد مثل سايه هر كجايي با تو باشم

نميشد بي خيال از تو رها شم

ثانيه هاي خوبيه كه وقتي نزديك توام

روح از تنم جدا ميشه لحظه اي درگير توام

بي تو به بن بست ميرسم كه آخرش يه راهي نيست

ميگي محتاج مني اينجا اصلا گدايي نيست

ثانيه هاي تلخيه وقتي كنارت بشينم

حس عجيب غريبيه كور شدم و نميبينم

يادم نميره قلبمو شكستي و چه حالي كردي

شنيدم تازگي ها كه عشقمو از دلم گدايي كردي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:4 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:23 توسط غریب آشنا |
موضوع:





روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همهمي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:22 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





نميدونم چرا ياد تو افتادم

مثل اون لحظه ها كه پيش هم بوديم

مثل وقتي كه عشقي بود و حرمت داشت

براي هم عزيز و محترم بوديم

حالا خواب دارم و فكرت نميذاره

روزاي زندگيمو بي غم نميذاره

دلم خيلي گرفته بي تو داغونم

دارم از دست ميرم ابري و نم نم

دارم از دست ميرم بي تو ميميرم

ميشينم خيره ميشم نقطه ها كورن

پا ميشم راه ميرم راه ها نفس گيرن

تو رو حس ميكنم اين حس خداداده

واسه من خاطرات تو نميميرن

نميتونم فراموشت كنم سخته

عذاب ياد تو زجر آوره هربار

هنوز خيلي دوست دارم ولي ديگه

قرار نيست چيزي از تو باز بشه تكرار

نميدونم چرا ياد تو افتادم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:49 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





روبروي اين شب ادامه دار

تو ديگه تنهاييمو يادم نيار

وقتي خنده ها تو ابرا گم شدن

تو ديگه گريه نكن به ياد من

منو دوست نداشته باش و بعد از اين

پاي خاطرات خويمون نشين

بعد از اين به فكر بغض من نباش

دلمو تنها بذار با غصه هاش

روبروي اين شب ادامه دار

منو با خستگي هام تنها بذار

نبايد به پشت سر تگاه كني

نبايد مثل من اشتباه كني

بعد از اين طلوع فردا مال تو

جنگل و ساحل و دريا مال تو

بعد از اين قلب شكسته مال من

هرچي بغض پيله بسته مال من

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:45 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





يه حسي عجيبي تو چشمات باز منو ديوونه كرده

اومده عشقت دوباره توي دلم خونه كرده

نميتونم ديگه بي تو بمونم نميتونم دلم رسيد به جونم

از پيش من نرو اي عشقم ديگه بي تو نميمونم نميتونم

تورو به دنيا نميدم يدونه اي از كجا بيارم مثل تو؟

چرا نميدوني قدر احساسو و قلبم آخه ندارم مثل تو

مگه نميبيني كه تو آتيش عشق تو دارم ميسوزم ؟

تو برس به دادم كه اگه تو نباشي بدون تو نميتونم

يه حسي بهم ميگه ميموني يه حسي بهم ميگه تو هموني

معني اين كاراتو نميفهمم يه روز خوبي يا يه روز نامهربوني

نگو باور كنم كه ديگه منو نميخواي نگو باور كنم كه ديگه پيشم نمياي

نه دروغ دوسم داري هنوزم بمون كه ميخوام به پاي تو بسوزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:26 توسط غریب آشنا |
موضوع:





آنچه بیشتر مردم - یا دست کم افراد نا موفق - از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم. پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی در خواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود. اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد.» «بزرگترین محدودیتها، حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند؛ و از این رو، بزرگترین مانع کامیابی، مانعی ذهنی است. حد و مرزهای ذهنیت را بگستر تا حد و مرزهای زندگیت را بگستری. محدودیتهایت را منفجر کن تا محدودیتهای زندگیت را منفجر کنی. اوضاع و شرایط زندگیت چنان دگرگون خواهد شد که گویی با سحر و جادو.»
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:28 توسط غریب آشنا |
موضوع:داستان





اگر میخوای همیشه معنی درست زندگی رو بفهمی به این چهار کلمه ایمان داشته باش : 1- فکر کردن 2- باور داشتن 3- در سر داشتن یک رویا 4- شهامت *****موفق و پیروز باشین *****
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:25 توسط غریب آشنا |
موضوع:





عشق یعنی زیباترین واژه یعنی بالاترین مقام یعنی ساختن زندگی خوب . عاشق یعنی زیباترین با مقام ترین و خوشبخت ترین انسان . پس : عاشقتم عشق من

 

اگه میدونی پیغام بذار !!! منتظرم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

لحظه بودن و موندنم دیگه سر اومده

 

فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده

 

مینویسم روی صفحه غریب زندگی

 

من فراموشت نمیکنم عزیز به سادگی

 

بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز

 

طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

 

میخوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم

 

این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

 

وقتی خندیدی به رفتنم دل از تو شکست

 

بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست

 

تک تک خاطره هامون هر چی که بود دیگه گذشت

 

بعد من کی توی قلب مهربون تو نشست

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:41 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





اگر كشتي انسانيت غرق شود ، همگي انسانها مقصريم ومحكوم به غرق شدن

آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن

ازفضائل انساني دورمي شويم؟

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم

ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي

حقيقي يعني آن خالق هستي ما را از دروغ گوئي منع فرموده

اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر  نيست مشكل ما را حل كند ؟

آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم

؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما نيست ؟

به نظر من اگر قصد ساختن و  اصلاح عالم را داريم بايد در ابتدا

ازانسانيت خودمان شروع كنيم آيا موافقيد ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:16 توسط غریب آشنا |
موضوع:داستان





کودک و خدا

 

 

 

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد:

 

مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم

 

 براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:

 

از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام و

 

 او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه ...

 

کودک گفت:

اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم

 

 واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت :  

 

فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

 

 تو عشق او را احساس خواهي کرد  و شاد خواهي بود.

 

 کودک ادامه داد: 

 

من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم.

 

 خداوند  گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد

 

 و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

 

کودک با ناراحتي گفت:

 

 وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟

 

 اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد

 

 وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد:

 

 شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟

 

فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

 

کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

 

 خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه  درباره من با تو صحبت خواهد کرد

 

 و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

 

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند.

 

او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد:

 

 خدايا اگر من  بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟

 

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا

 

 ناجي صدا کني ....

 

The End  

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط غریب آشنا |
موضوع:داستان





 

 

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم زگریه تنها ترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم

آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

بدون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم

اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تواگه بی قرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوای تو ای ستاره به تو میرسم دوباره

بدون که عاشقم و بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونی ات

پنهان نکردی از من نشانی ات

من پا کشیدم از عهد بسته ام

تو پا فشردی بر مهربانی ام

اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم ایم دل شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم

به تو بستم این دوبال خسته رو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:5 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

 

 

 

 

 

ای شب از تو رنگین شده... سینه از عطر تو هم سنگین شده... ای به روی چشم من گسترده خویش شادی ام بخشیده است از اندوه بیش ، همچون بارانی که شوید جسم خاک هستی ام زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه موژگان من ای زگندم زار ها سرشار تر ، ز زرین شاخه ها پربار تر ، ای در بگشوده بر خورشید ، در هجوم ظلمت تردیدها ، با توام دگر ز درد بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختی نیست

 این دل تنگ من و این بار نور ، های هوی زندگی در قعر گور ای دوچشمانت چمن زاران ، داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از این اگر که در خود داشتمت هرکسی را تو نمی پنداشتم.

درد تاریکی ست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه ها ، سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش نیش مارها یافتن زهردر لبخند  یاران یافتن ، ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته  ای چون ستاره با دوبال زرنشان آمده از دوردست آسمان ، جوی خشک سینه ام را آب تو ، بستر رگ هام را سیلاب تو ، در جهانی این چنین سرد و سیاه با قدم هایت قدم هایم به راه ......

آه ای روشن طلوع بی غروب ، آفتاب سرزمین های جنوب آه آه... ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر ، این دگر عشق نیست ، خیرگی ست چلچراغی در سکوت و تیرگی ست ، عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم ، من نیستم ، حیف از آن عمری که با من زیستم آه می خواهم که بشکافم زهم شادیم یه دم بی یالایم به غم ......

 آه...  می خواهم که برخیزم زجای همچو ابری اشک ریزم های های ...

این دل تنگ و من این دود ، در شبستان زخمه های چنگ و این فضای خالی و پروازها این شب خاموش و این آوازها ؟؟

ای نگاهت لای لای سحر ،گاهوار کودکان بی قرار ای نفس هایت نسیم صبح گاه شسته از من لحظه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیاهای من ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته  چون تب عشقم چونین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی ...

.   .   .   .   .   .

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:0 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

 

 

 

 

می خوام برات دردودل کنم بگم چقدر نبودنت سخته برام ...

بگم ز دوریت یخ زده قلبم ، پرپر شده دلم برات

بگم چقدر سخت می گذره غروب های بدون تو

بگم تمام وجودم پر شده از عطر تنت .... وقتی که نیستی پیش من کم می یارم عطر تورو

بگم چقدر دوست دارم ... ولی افسوس ، تو که باور نداری

وقتی که نیستی دیوارهای خونه مثه میله های زندون می مونه

دلم می خواد پر بکشم به سوی تو ...

ولی برام بال و پری نمونده چی جوری برسم به تو ....

تو که میری ز پیشم نمی دونی به چه حال و روزم ...

نمی دونی که بی تو  چقدر زار و پریشونم .

 بیا برگرد کنارم نیاز دارم به تو من نمی تونم بی تو بمونم بیا برگرد کنارم

بیا که دلم خون شده بی تو ، نمی تونه بمونه تو این خونه

دیگه چشمام اشکی نداره که بباره دو چشمم خشک شد ز دوریت ستاره

بیا تا دوباره با تو بشم همسفر خوبی ... ببینم توی چشمانت موج مهربونی 

اگه این بار بیای دیگه نمی زارم که بری ... حتی شده به قمیت جونم نمی زارم که بری ...

دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:58 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





همیشه یادت باشه اونی که میگه دوست داره حتما یه روز تنهات میذاره

اونی که میگه عاشقته یه روز از عشقت خسته میشه

اونی که میگه با پات میمونه و باهات میسازه بدون داره تحملت میکنه

اونی که میگه همه چیزمو به پات میریزم  مطمئن باش راست میگه چون بعد یه مدت که ازت خسته شه میره با کس دیگه و خاطراتشو به پات میریزه .

اونی هم که همیشه پیشش باشی و بگه میخواد گاهی اوقات تنها بمونه بدون از انتخابش پشیمونه

اما تنها کسی که با همه چیزت میسازه و به پات وفاداره و آرومت میکنه تنهایی هستش .

برای من زندگی پوچ و بی معنی بود . هیچ هدفی تو زندگیم نداشتم . خودم رو باخته بودم . امیدمو از دست داده بودم . اما روزی که تو اومدی بر عکس اینا شد . همه چیز برام تازه شد . ولی کاش میدونستم که دوباره روزی میخوای منو با خاطراتت تنهام بذاری و بری تا شاید اینطوری میتونستم با درد خودم بسوزم و آروم بشم . حالا هم که باید منتظر بمونم تا حتی یه خبر کوچیک بهم بدی که دوباره بر میگردی یا نه .

 

پسر تنها

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:37 توسط غریب آشنا |
موضوع:





 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

 

تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری

 

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفاتره

 

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمیپره

 

اینو بدون دستای من گرمی دستاتو میخواد

 

تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیار

 

حتی دیگه خدامونم به دادمون نمیرسه

 

دیگه نگو که دستمون به دست هم نمیرسه

 

تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

 

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده

 

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس میگیرم

 

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم

 

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه

 

میگن یکی تو قلبشه جوونمو آتیش میزنه

 

فقط خدا ازت میخوام دست توی دستاش بذارم

 

جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم

 

بازم میگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره

 

برگرد بیا به کلبمون تا غصمون آروم بگیره

 

ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم

 

یا سر رو شونت بذارم اسم تو رو صدا کنم

 

تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود

 

جز تو آخه کی رو دارم دلیل رفتنت چی بود

 

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

 

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

هر کی اومد تو زندگیم ،می بردمش تا آسمون

امروز میشد رفیق راه ، فردا واسم بلای جون

نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد

نمیدونم بد میاورد یا چوب سادگیشو خورد!

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود

هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود

هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد

جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد

لا لالالالا لالالا لالالا
لا لالالالا لالالا لالالا

تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود به پای من

فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من

رفاقتت مال خودت منت نذار رو سر من

این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم

تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود به پای من

فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من

رفاقتت مال خودت منت نذار رو سر من

این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود

هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود

هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد

جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد

 

 

خیلی بی معرفتی که بعد این همه وقت که با من بودی نتونستی بفهمی که چقدر دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل و از دنیا بریدم این همه سختی کشیدم

 

امان از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم

 

یه روزی یه روزگاری همه عشق من این بود

 

بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادی ای وای

 

یه روز میشه تنها بمونی اون وقت قدرمو میدونی

 

ولی اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی

 

بدونی هیچکی نمیدونه مثل من عاشقت بمونه

 

آخه تنهایی خیلی سخته اینو دلت نمیدونه

 

دیگه نمیخوام من دستاتو دیگه نمیخوام من اشکاتو

 

دیگه از قلبم تو رفتی .. تو رفتی عزیزم

 

دیگه نمیخوام عاشق باشم . دیگه نمیخوام صادق باشم

 

دیگه از قلبم تو رفتی عزیزم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه





 

 

 

 

من خزون رو جا میذارم تا بهار راهی نمونده

 

فصل انتظار سر اومد جز تو همراهی نمونده

 

من نهایت رو می خواستم ولی عشق حدی نداره

 

بعد از عاشقی جنونه جادشون فرقی نداره

 

هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی

 

بخاطر تو میرم میخوام اینو بدونی

 

باز چرا خیس چشمات

 

باز چرا غصه داری

 

هیچی نکو میدونم دیگه دوستم نداری

 

من که گذشتم از عشق بخاطر دل تو

 

هر کاری گفتی کردم موندم بخاطر تو

 

من که بخاطر تو از خودتم گذشتم

 

این شده حال و روزم  این شده سرگذشتم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 توسط غریب آشنا |
موضوع:عاشقونه






html>

JavaScript Codes